تبليغاتX


كامران و هومن

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

اپ اخر

 

سلام بچه ها

 ourkamranhooman.blogfa.com اپ شد

وبلاگ عکس

 


 

سلام به همه ی دوستان گل

خوبید؟

دیگه فکر کنم همتون بدونید امروز اپ اخر داستانه.هم خوشحالیم هم ناراحت.خوشحالیم چون تونستیم یه سال و یک ماه و17روز با شما باشیم و همچنین بلاخره تونستیم داستانو تموم کنیم .ناراحتیم برای اینکه اصلا دوست داریم این روزای خوب تموم بشه

الان که دارم می نویسم انقدر هیجان دارم که نمی دونم چی بگم.خیلی سخته نوشتن.امکان داره که دوباره اپ کنیم ولی فکر نکنم به این زودی باشه coming late!!!! خب مثل همیشه می ریم سراغ جواب نظرای قشنگتون:

کیمیای مهربون:مرسی عزیزم که اومدی.ممنون بابت تبریک.خوشحالیم تا الان با ما بودی.گلم این حرفا چیه؟ما چه اپ کنیم چه نه همیشه به یادتون هستیم .امیدواریم همیشه موفق باشی

رزای مهربون:مرسی که اومدی وممنون گلم که با ما بودی .مرسی بابت تبریک امیدواریم همیشه شاد باشی عسلم

مریم مهربون:ممنون که اومدی عزیزم.خوشحالیم که دوستی مثل تو داریم مرسی که منو خواهرت می دونی گوگولم.ممنون که تا الان با ما بودی و حمایتمون کردی.مرسی بابات تبریکت خانومی

اقا بهزاد:ممنون که سر می زدید.واقعا خوشحالمون می کردید.با اینکه این وبلاگ کامران و هومن بود و شما جزو طرفداراشون نبودید ولی ما تنها نذاشتید.مرسی بابت تبریکتون.امیدواریم همیشه موفق باشید

صبای مهربون:ممنون که اومدی عزیزم.مرسی بابت تبریک.خوشحالیم که تا امروز باهامون بودی گل خانوم امیدواریم همیشه شاد باشی

نیلوفرمهربون:ممنون که سر می زدی عزیزم.بابت تولدتم بازم می گم شرمنده ایم.خوشحالیم که باهامون بودی.ما همیشه داستانتو دنبال می کنیم خیلی قشنگه بی تعارف می گم.امیدواریم همیشه شاد باشی

ایدا(کامران و هومنی)ی مهربون:ممنون که می اومدی گلم.خوشحالیم که داستان رو دوست داشتی و تا الان دنبال کردی.بازم می گم ما هیچ وقت اون موضوع رو باور نمی کردیم حتی اگر تو هم نمی گفتی.مرسی بابت تبریک عزیزم

سپیده ی مهربون:ممنون گلم که سر می زدی.واقعا خوشحالمون می کردی .مرسی بابت تبریک عزیزم. تو جزو اون دوستانی بودی که از اول این وبلاگ با ما بودی و این باعث افتخار ماست.امیدواریم همیشه موفق باشی

مریم(دیوونه ی kh جون)مهربون:ممنون که سر می زدی.ممنون بابت تبریک.نه گلم اعصابت چرا خورد بشه؟ بلاخره هر شروعی یه پایانی داره.ولی ما هم خیلی ناراحتیم.چشم حتما وبلاگ عکس رو اپ می کنیم.دوست داریم خیلی زیاد

سپیده ی مهربون:ممنون که با ما بودی .خوشحالیم که داستانو دوست داشتی.خدا نکنه انشاالله تنت همیشه سالم باشه عسلی.مرسی که حمایتمون کردی

ربه کا و مائده ی مهربون:ممنون بچه ها که می اومدید.مرسی ازلطفی که هر دوتاتون به ما داشتی.ما هم خیلی شما رو دوست داریم خودتون خوب می دونید.امیدواریم که موفق باشید

سمانه ی مهربون:ممنون گلم که سر می زدی.برای اون مصاحبه شرمنده دیر شد اخه به خدا اصلا وقت نکردم که ببینمش ولی چشم حتما می بینم و برات توی قسمت نظرات می نویسم.بازم می گم ببخشید دیر شد.و ممنون که با ما بودی

نگار مهربون:ممنون که سر میزدی عزیزم.مرسی بابت تبریک. خوشحالیم که خواهری به خوبی تو داریم.مطمئنیم که کامران و هومن عالین.خیلی دوست داریم

تارای مهربون:ممنون گلم که همیشه سر می زدی.خوشحالیم که داستان برات مهم بوده.مرسی از حمایتت که توی این یه سال ازمون دریغ نکردی.امیدواریم همیشه شاد باشی

بقیه ی مهربونا:

ژینوس مهربون-مهسای مهربون-درسای مهربون-مهرنوش مهربون-نسترن مهربون-غزل مهربون-مهتاب مهربون-اقا پارسا-اقا بهزاد-نیلوفر و نازنین مهربون-نیکتای مهربون-اقا هومن-اقا محمد رضا-سمیرای مهربون-اقا مبین-شادی مهربون-نگار مهربون-سارای مهربون-سمانه ی مهربون-سانازمهربون-سحرناز مهربون-سپیده ی مهربون-نیلوفر و نازنین مهربون-سویل مهربون-ربه کا و مائده ی مهربون-نگار مهربون

این اسامی تمام بچه هایی برایمون از زمانی که این وبلاگ افتاح شد یادگاری به جا گذاشتند:

پیام جون- زهرا جون- متین جون- مهدیه پاییزی جون- مهسا جون- نگار جون- نگین جون- سپیده جون- مارال جون- مریم جون- یلدا جون- شادی جون- مهساجون- پرنیان جون- کامی جون=دخی جون- حدیث جون- اقا رسول- ایدا و ملیکا جون-شیما جون-شکیرا جون-بوسه-شیدا جون-اقا فرید-سارا و عرفان-شهرزاد جون-اقا ارمین-ژینوس و حنانه جون-غزل جون-پگاه جون-پروین جون-سحر دیوونه ی کامی هومی جون-کژال هومن جیگر-مهتاب دیوونه ی کامران-هنگامه و غزاله جون-سروین جون-شیما جون-شکوه جون-مهتاب عاشق هومن-دنیا جون-مونا جون-اقا محمد21-ندا دیوونه ی کامران خشکله-نیلوفر و نازنین جون-ترانه جون-نگار-م-ر جون-سحرناز جون-فریبا و پرسیا جون-سروناز جون-اقا حسین-سهیلا و مهسا جون-دریا جون-یاسی جون-اقا هومن-اقا سهراب-اقا بهزاد-اقا کامران-نازنین جون-هاله جون-مهرو جون-اقا سعید-کامران و هومن-اقا پوریا-بهاره جون-حسا جون-کامران بهروزی-نسترن جون-هستی جون-اقا محسن-بیتا جون-سونیا جون-الهه و ستاره جون-اقا مهدی-کیمیا جون-تانیا جون-انیتا جون-متین جون-نیلوفر19-اقا مهران-ساحل جون-اقا سینا-رویا دیوونه ی نگاه کامران-سویل جون-پرمیس جون-اقا سروش-ریحانه جون-ملی عاشق کامران و هومن-مائده ی مهربون-اقا محمد امین-انتظار-یاس-ملیحه جون-افسانه دیوونه ی هومن تا ابد-مهناز جون-اقا رضا-روجا جون-اقا علی-شمیم جون-صبا کشته مرده ی کامی-سوگند جون-رزا جون-من-رهگذر-ویدا جون-فروغ و فروز جون-اقا پارسا-ملینا جون-سپیده جون-مریم(دیوونه ی کامران و هومن جون)-سحر جون-رامونا جون-شادین جون-سمیرا جون-ساربان-پرسا جون- میدیا-رویا(ستاره) جون-ایدا جون- فاطی جون-م......-یکی-اقا سامان-شکوفه جون-ارزو جون-راشید-گیتی جون-اتا-سمانه جون- khthe_bestforalltheworld

می خوایم از همین جا ازشون تشکر کنیم.اینو واقعا می گم که اگر شماها نبودید مطمئنم اونقدر پشتکار نداشتیم که ادامه بدیم .اگر امروز تونستیم این داستانو تموم کنیم و توی این مدت اپ کنیم فقط و فقط برای شما گلا بود و بس.اینو بدونید که تک تکتونو با اینکه ندیدیم دوستتون داریم, خیلی زیاد.

از همتون می خواییم هر کس که تا الان داستانو دنبال می کرده توی این اپ نظرشو توی قسمت نظرات بگه چون خیلی از بچه ها نظرشونو sms می کنن ولی ما دوست داریم چون اپ اخره نظراتتون و ثبت بشه برای همیشه بمونه.

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو

پر بغض جمعه های نا گریزو بی صدا

خیلی خسته ام باور کن دنیا زندون برام

نازنین من

نگاهت را از من مگیر

که بی ان تنها ترینم

و کلامت را از من دریغ مکن که

سکوت تو, لحظه هایم را از هم می درد

و لبخندت را از من پنهان مکن

که خنده ات شکوفه های عشقم را به ثمر می رساند

گامهایت را استوار ساز و شانه ات را تکیه گاهم کن

که بی تو پر می شم از خزانهای نیامده

وقتی می شی نیاز من که نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو,نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی,نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر می خونم,شاید به یادم بمونی

فقط یه چیزی ازت می خوام,همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه, ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم ,عشقمو از چشمام بخون

آری ...

گاهی اوقات عاشق می شویم

و طوری عشق می ورزیم که گویی معشوق پاره ای از تنمان شده

هر لحظه او را به خود نزدیک تر می بینیم

به طوری که اینده ی خود را در وجود او خلاصه کرده

حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم

گاهی اوقات دلمان انقدر برایش تنگ می شه

که می خواهیم او را از رویای خود بیرون کشیده

و در دنیای واقعی در اغوش گرفته

و به اندازه ی تمام عمر گریه کنیم...

فرصتم تموم شد اخرشم ندیدمت

رفتن ارزوم شد,اخرشم ندیدیمت

توی هر لحظه فقط اسم تو رو صدا زدم

لحظه هام حروم شد و اخرشم ندیدیمت

منتظر بودم بازم دلت هوامو بکنه

منتظر بودم یادت بیاد خاطره هام

فکر می کردم از همه اشناتری

ولی تو از همه غریبه تر بودی برام

فکر می کردم به همین زودیا می بینم تو رو

فکر می کردم میام و تو هنوزم عاشقی

فکر می کردم همه ی دنیا اگه عوض بشه

تو اصلا عوض نمی شی و مثل سابقی

اومدم گذشته های خوبم زنده کنم

نمی دونستم از این قصه باید دل بکنم

تویی که گفته بودی خیلی دلت تنگه برام

چه جوری طاقت اوردی که نیایی به دیدنم

باورم نمی شه که اخرشم ندیدمت

باورم نمی شه که عاشقونه هات تموم شدن

من همونی ام که بودم ولی تو عوض شدی

من سپیدم تو سیاهی اینه فرق تو و من

بذار ازت دل بکنم ,بذار برام غریبه شی

عین خیالم نباشه که داری پا پس می کشی

بذار صدام و نشنوی بذار نباشم سررات

بذار که باورت بشه گریه نمی کنم برات

نگاه بی تفاوتت ارزش اشکامو نداشت

دیگه نباید واسه تو از دل و جون مایه گذاشت

وقتی برات مثل همه ام ,چرا کنارت بمونم؟

کاری به کارت ندارم, تو از خداته...می دونم

می خوام که از یادم بری,هر چی که بودی,کم یا زیاد

مهم نباشه بعد از این,که چی داره سرت میاد

همیشه از تو گفتم و صدام به گوشت نرسید

کنار تو بودم,ولی چشمای تو منو ندید

فایده نداره اینجوری,خیلی عوض شدی,بدون

تو اونی نیستی که یه روز می خواستمش با دل و جون

این همه عشق و بهتره به پای تو هدر ندم

همین حالا اسم تو رو از این ترانه خط زدم

اسم تو

(این دوتا شعر فوق العاده هم از دوست خوبمون نیلوفر حسینی خواه هست)

 

 

خب بچه ها هنوز معلوم نیست اپ بعد کی باشه .اگر سوژه برای داستان پیدا کردیم که حتما دوباره می اییم اگر که نه وقتی که دلیلی برای ادامه پیدا کردیم میاییم.هر وقت اپ کردید بهمون خبر بدیدی چون ما این وبلاگ رو حذف نمی کنیم و تا اونجایی که بتونیم چکش می کنیم. ما هنوز هستیم به وبلاگاتون سر می زنیم و هممون حداقل یه نقطه ی مشترک یعنی کامران و هومن رو داریم که می تونه دوباره دور هم جمعمون کنه.

راستی هر کدوم از شما گلا که می خواین شماره ی ما رو داشته باشید بهمون خبر بدید اگر که وبلاگ دارید ما به صورت خصوصی تو ی قسمت نظرات براتون می ذاریم ولی اگر که وبلاگ ندارید لطف کنید شمارتونو توی نظرات خصوصی ما بذارید مطمئن باشید که باهاتون تماس می گیریم.اخه دفعه ی قبل که شماره رو توی وب گذاشتیم کلی مشکل برامون درست شد .فکر کنم اینجوری بهتره.

 

خب دیگه بریم قسمت اخر داستان:

 

 

خوشحال بودم به طوری که نمی تونم توضیح بدم.حتی توی خواب هم نمی تونستم ببینم چیزی که خیلی وقت بود ازش ناامید شده بودم و تقریبا یقین داشتم که دیگه نمی شه ،ولی در کمال ناباوری اتفاق بیفته.

هومن نتونسته بود رزا رو قانع کنه .وقتی اون روز برگشتیم خونه تغییر خیلی زیادی کرده بودیم .موقع رفتن به خونه ی عمه اینا فوق والعاده عصبی بودیم و استرس داشتیم .این تغییر ما اونقدر زیاد بود که مامان گفت:انگار خیلی بهتون خوش گذشته من:خیلی زیاد مامان:ما که از خدا می خوایم شما همیشه شاد باشید رزا صورت مامانو بوسید گفت:الهی من پیش مرگ این مامان خوشکلم بشم مامان:خدا نکنه دختر این حرفا چیه؟

فردا توی کارخونه پر انرژی تر کار می کردیم .تمام این مدت خوشحالی همراه با اضطراب داشتم .انقدر خوشحال بودم که حس می کردم هر قدمی که بر می دارم به اوج اسمون نزدیک تر می شم .ولی فکر ی که توی سرم بود منو از اون اوج اسمون به عمق زمین می کشوند "اگه بابا و مامان قبول نکن؟" هر دومون می دونستیم که اگه اونا اجازه ندن علی رغم همه ی علاقه ای که به کامران و هومن داشتیم ،کاری نمی تونستیم بکنیم و مجبور بودیم فقط توی رویاهامون زندگیمونو ادامه بدیم .هیچ کدوممون جرات صحبت کردن با بابا رو نداشت .می ترسیدیم ، می ترسیدیم ناراحت بشه .نمی خواستیم غرورشو خورد کنیم .ولی با این کارایی که ما کردیم تا حدودی می شه گفت غرورشو پیش خانواده ی جعفری شکستیم .نمی دونم اگه متوجه بشه ،چه عکس العملی نشون می ده.در مورد این موضوع با عمه صحبت کردیم.من:عمه من خیلی می ترسم عمه:منم می ترسم ،شما که خودتون منصور و می شناسید رزا:بخاطر همین هم جرات نمی کنیم چیزی بگیم عمه:بچه ها شما نمی دونید حجت و باباتون چقدر با هم صمیمی بودن .هر کس اونا می دیدی فکر می کرد برادرن .ولی اون بخاطر شما از حجت دست کشید ،از بهترین دوستش ،اونم دوستی که بعد از سالها دوباره پیداش کرده .حالا به نظرتون من چطوری می تونم برم بهش بگم دخترات برخلاف میلت با پسرای دوستت صحبت کردن ،اونم دوستی که بخاطر همین دخترا دوستیت رو باهاش بهم زدی؟ با هر کلمه ای که عمه می گفت تازه می فهمیدم چیکار کردیم دلم می خواست گریه کنم .همیشه هر دومون سعی کردیم برای مامان و بابامون بهترین باشیم.همیشه و همه جا می خواستیم باعث سرافراز ی و سربلندیشون بشیم ولی با این کارمون ... عمه: البته شما هم زیاد کار اشتباهی نکردید .خلاصه باید این سوءتفاهمات برطرف می شد و در واقع در این شرایط بهترین کار همین بود .حالا به نظر من باید هر دو خانواده رو اینجا دعوت کنیم و کاری کنیم که روابط دوباره ادامه پیدا کنه من:ولی عمه من نمی خوام بابا فکر کنه ما از اعتمادش سوءاستفاده کردیم عمه: این دیگه کار خودتونه باید بعد از اینکه همدیگه رو دیدن و اشتی کردن ،باهاش صحبت کنید و براش توضیح بدید. سحر:مامان درست می گه .حالا کی قرار بذاریم. عمه: فرقی نمی کنه ولی هر چی زودتر ،بهتر من:اگه دو ،سه روز به منو رزا اجازه بدید ما یه کار کوچیکی داریم که باید انجام بدیم بعد بهتون خبر می دیم که هر وقتی رو که خودتون صلاح دونستید تعیین کنید.

با رزا صحبت کردم و همه ی حرفایی که کامران به من گفته بود و بهش گفتم .رزا:ولی هومن به من اینا رو نگفت من: پس چی گفت؟ رزا: من خودمم درست نفهمیدم فقط هی می گفت شما که خیلی شبیه همید و برای ما فرقی نمی کنه .خیلی از این حرفش عصبانی شدم و منم گفتم یعنی چی برای ما فرقی نمی کنه مگه اومدید خرید که براتون تفاوت نکنه از کدوم مغازه بخرید. خلاصه از این جور حرفا با خنده بهش گفتم: اخه دیوونه تو که می دونستی منظورش چیه پس چرا اذیتش می کردی؟ رزا:به جون بیتا نمی فهمیدم چی می گه اخه اگه کامران این حرفو به تو می زد چی می گفتی؟ من:کامران با هومن خیلی فرق داره .حالا چیکار کنیم؟ رزا: یعنی کامران واقعا بخاطر اینکه من دو دقیقه بزرگترم به خواستگاری من اومد؟ بیتا: اینجوری که می گه اره رزا:من که واقعا گیج شدم

فردا به عمه گفتیم که روزی رو معین کنه.اونم یکشنبه هفته ی دیگه رو تعیین کرد .هر چی به روز یکشنبه نزدیکتر می شدیم اضطراب و خوشحالیمون بیشتر می شد .سعی کردیم مثبت فکر کنیم و خودمونو با پروژه مشغول کنیم .یه روز وقتی خسته از سرکار برگشتیم .مامان گفت که انجلینا زنگ زده و منتظرمونه که باهاش تماس بگیریم .وقتی که صدای انجلینا توی گوشم پیچید از خوشحالی جیغ کشیدم .تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود انجلینا: شما خوبید؟ من:ممنون انجلینا :خیلی دلم براتون تنگ شده بود ولی برای این زنگ نزدم ،می خواستم بگم که ازتون ناراحتم با تعجب گفتم:ناراحت؟ازما؟ انجلینا:بله الان که دارم فکر می کنم می بینم ما به شما گفتیم دوست داریم اولین کسی که به جشن عروسیمون میاد شما باشید. با خنده گفتم: اخه دختر الان 4 ماه که می گذره بعد تو الان داری گله می کنی؟ انجلینا:درسته ولی خیلی زنگ زدم به گوشیتون ،اون چند روز که همش خاموش بود ،بعد از اون هم انگار فروختید من:اره.خیلی دوست داشتیم بیاییم خودت بهتر می دونی ولی یه مشکلی برامون پیش اومد که کلا همه چیز تغییر کرد انجلینا:اتفاق بدی بود؟ من:اره ولی هر چی بود تموم شد.تو بگو. از زندگیتون راضی هستی؟ انجلینا:خیلی .واقعا ازتون ممنونم اگر شما نبودید ما هیچ وقت به هم نمی رسیدیم من:اصلا هم این طوری نبود من مطمئنم اون موقع هم به هم می رسیدید انجلینا:راستی بیتا یه خبر برات دارم من:از کی؟ انجلینا: برایان. از شنیدن اسمش خوشحال شدم گفتم: چی شده؟ازدواج کرده؟ من:ازدواج که نه ولی یه دوست دختر جدید داره.به قول خودش که می گه من بعد از بیتا نمی خوام با کسی ازدواج کنم من: این دیوونه است حالا خوبه باهاش حرف زدم وتوضیح دادم که این کار رو نکن.حالا دختر رو دوست داره؟ انجلینا:می گه که نه ولی دورغ می گه مگه می شه دختر به اون خوشکلی وخوبی رو کسی دوست نداشته باشه .دو هفته پیش خیلی اتفاقی دیدمش با دوست دخترش بود .منم بلند گفتم برایان تو که می گفتی من بعد از بیتا دیگه برای هیچ دختری ارزش قائل نیستم پس چی شد؟ حالا فکر کردم از اینکه جلوی دختره اینو بهش گفتم ناراحت می شه ولی گفت بیتا هنوز عشق منه و هیچ کس هم توی این دنیا نمی تونه جای اونو بگیره هر چند که دیگه ازدواج کرده منم گفتم اگه ازدواج کرده بود حتما ما رو دعوت می کرد.حالا بیتا جدی ازدواج کردی با خند گفتم: نه انجلینا:می دونستم .حالا اجازمی دی با رزا هم حرف بزنم؟ من:البته وازش خداحافظی کردم .رزا هم باهاش صحبت کرد.هنوزم باورم نمی شه که برایان بخاطر عشق من تا به حال با کسی ازدواج نکرد و به گفته ی خودش ازدواجم نمی کنه

روز یکشنبه رسید.شاید توی این یک هفته فکر می کردم این روز خیلی دور از ماست و قرار نیست به این زودی برسه .برای هر دومون روز پر استرسی بود .عمه شب قبل زنگ زده بود و ما رو دعوت کرد ولی نگفت به چه مناسبت .بابا و مامان هم قبول کردن ولی چهره ی ما مشخص بود مضطربیم .مامان هم اینو خوب متوجه شد پرسید:خبری شده؟ من:نه. مامان: پس چرا اینجوری می کنید؟ رزا: چه جوری؟ مامان:از صبح حواسم بهتون هست مدام این طرف واون طرف می رید چهرتون نشون می ده از یه موضوعی می ترسید اصلا اروم و قرار ندارید.چرا؟ من:نمی دونم. مامان طوری نگاهم کرد که از حرفم پشیمون شدم مامان:نمی خواید بگید لازم نیست دروغ بگید. رزا: تو رو خدا ناراحت نشید امشب همه چیز و متوجه می شید .مامان هم دیگه هیچی نگفت.

عمه ساعت 8 دعوتمون کرد برای شام .ساعت نزدیکای 7:15 بود که بابا گفت اماده شید .در اون لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم عکس والعمل بابا بعد از شنیدن این موضوع بود .نمی دونستم عمه می تونه متقاعدش کنه یا نه به رزا گفتم:فکر کنم وقتی عمه بهشون بگه ،بابا اون لحظه چشماش تا اخرین حد باز می کنه و می گه بیتا و رزا؟ رزا:منم همین فکر رو می کنم .هر دومون خندمون گرفت.لباسامونو پوشیدیم و روی تخت نشستیم.توی فکر بودیم که مامان با فریاد گفت:زود باشید دخترا دیر شد .توی ماشین و هم نمی تونسیم بی تفاوت باشیم و دستام اشکارا می لرزید .از طرفی نگران بودیم که بعد از این موضوع بابا درمورد ما چی فکر می کنه ،شاید فکر کنه ما می خواستیم اونو کوچیک کنیم از این فکر پشتم می لرزید از طرفی نگران بودیم که بابا موافقت نکنه . توی همین حین گوشی رزا زنگ خورد .بعد از کمی صحبت کردن ،خداحافظی کرد .مامان:کی بود؟ رزا:سحر بود می گفت چرا دیر کردید مامان:هنوز که یه ربع مونده تا هشت ، اونجا کسی منتظرمونه؟ من که هول شده بودم گفتم: ما از کجا بدونیم دوباره مامان طوری نگام کرد که یعنی "خودتی" سرم و پایین انداختم. اهسته از رزا پرسیدم سحر چی گفت؟ رزا:گفت چرا اینقدر دیر کردید الان اونا می رسن انگار عمه گفته باید ما زودتر اونجا باشیم . تا موقعی که به خونه ی عمه رسیدیم فقط دعا می کردم که امشب با خوبی و خوشی تموم بشه . وقتی رسیدیم هنوز نیومده بودن.بعد سلام واحوال پرسی با عمه و عمو محسن سریع به اتاق سحر رفتیم. سحر:اخه شما فکر نکردید اگه اونا زودتر برسن چقدر بد می شه من:خب ما چیکار کنیم ؟ سحر: به هر حال .مواظب باشید قرار اینه مهمونی اشتی کنون باشه بعد خود مامان مطرح می کنه که مثلا حالا که کدورتها برطرف شده دوباره یه وقتی رو دایی تعیین کنه که بیان خواستگاری. شما هم باید طوری نشون بدید که هیچی از این موضوع نمی دونید رزا:ولی اخه من به مامان گفتم که قرار امشب یه اتفاقی بیفته ،قبل از اونم خود مامان از حرکاتمون فهمیده بود که یه خبراییه سحر:وای شما چیکار کردید؟ من:ما از کجا می دونستیم شما که با ما هماهنگ نکرده بودید. سحر: یه لحظه صبر کنید به مامان بگم چه گندی بالا اوردید. بعد عمه رو صدا کرد .عمه:باباتون که نفهمید؟ من:نه فکر نکنم عمه:حالا مهم نیست من خودم به نسرین می گم که اون چیزی نگه شما نگران نباشید. بعد از مکث کوتاهی گفت:شما می خوایید این جوری جلوی همه بیایین؟ من و رزا با هم گفتیم:چه جوری؟ عمه: قیافه تون مشخصه که چقدر ترسیدید.به خودتون مسلط باشید .با این اضطرابی که دارید باباتون متوجه می شه که اینا از قبل هماهنگ شده .می خوایید همه چیزو خراب کنید؟ اینو گفت و رفت.

من:خیلی معلومه؟ سحر:خیلی .بلندشید صورتتون و بشورید ،یکم اروم باشید. دایی که قرار نیست بفهمه. با خانواده ی جعفری هم هماهنگ کردیم. رزا:یهو بگو ابرومون همه جا رفته دیگه. من:فقط بابای خودمون غریبه بود؟ سحر:اون هم متوجه می شه، ولی بعد. توی همین موقع زنگ در خورد سحر:اروم باشید قرار نیست اتفاق خاصی بیفته شما فکر کنید قرار دوتا دوست قدیمی با هم اشتی کنن همین. اصلا به اون موضوع فکر نکنید اصلا ممکنه امشب وقت نشه در مورد این مسئله صحبت بشه. حالا هم بلند شید بریم توی سالن. وقتی به اخرین پله رسیدیم. خانواده ی جعفری وارد سالن شدن .من که فقط داشتم بابا رو نگاه می کردم.خیلی تعجب کرده بود سعی کرد به روی خودش نیاره .به کامران و هومن دست دادو با اقای جعفری روبوسی ساختگی کرد ولی اقای جعفری خیلی صمیمی برخورد می کرد .سحر:بابا اقلا طوری نگاه کنید که انگار تعجب کردید.انقدر شل نایستید. کتی اومد و بهمون سلام کرد ما مجبور بودیم که سرد باهاش برخورد کنیم .وقتی چشمم به کامران افتاد داشت زیرچشمی نگاهم می کرد وقتی متوجه ی نگاه من شد لبخند زد ولی بعد جدی شد .ما کنار مامان و سحر نشسته بودیم .مامان:نمی دونم چی بهتون بگم حالا منو باباتون باید اخرین نفر باشیم که می فهمیم. من:تو رو خدا ما رو ببخشید .همه اینا اتفاقی شد .به خدا ما هم نمی خواستیم این جوری بشه. بریم خونه همه چیزو توضیح می دیم مامان:همه چیزو عمه تون گفت. من:یعنی از وقتی که کتی رو دیدیم مامان با تعجب ولی اهسته گفت:مگه کتی رو هم دیده بودید؟ بابای بیچارتون رو بگو که همش فکر شما بود بعد شما... من:الهی قربونتون برم همه چیز و توضیح می دم بعد خودتون بهمون حق می دید .مطمئنم . مامان دیگه هیچ حرفی نزد .عمه رو به اقای جعفری گفت:خیلی خیلی خوش اومدید اقای جعفری:ممنون هم برای دعوتتون و هم برای اینکه یه فرصت بوجود اوردید که من دوباره بهترین دوستمو ببینم. بابا لبخند ساختگی زد و گفت: لطف داری بعد به منو رزا نگاه کرد توی نگاهش می تونستم بخونم که نگران ماست برای اینکه متوجه بشه که ما اصلا ناراحت نیستیم بهش لبخند زدم . اقا محسن: راستش قصد مهین از اینکه همه الان دور هم هستیم اینه که دوتا دوست قدیمی دوباره دوستیشونو از سر بگیرن. عمه: من حرفای اقا حجت و گوش دادم ،حرفهای این دوتا جوون رو هم گوش دادم واشاره به کامران و هومن کرد . ادامه داد:با منصور هم که قبلا حرف زده بودم و علت ناراحتیشو می دونستم. بین همه ی حرفا یه سوءتفاهماتی هست که اونم بخاطر برداشتهایی اشتباهی که هر کس از این مسئله داشته. حالا اقا حجت همه ی ماجرا رو برامون تعریف می کنه. اقای جعفری:همتون می دونید که منو منصور چقدر با هم صمیمی بودیم و البته هستیم اون مثل برادر منه بعد رو به بابا ادامه داد:یادته منصور هر کس ما رو برای اولین بار می دید فکر می کرد که با هم برادریم و واقعیت هم همین بود.من نمی خوام که دوستیمون بخاطر برداشتهای اشتباه به هم بخوره برخلاف انتظار همه، بابا هیچی نگفت و فقط گوش می داد. اقای جعفری گفت: منصور جون من خودم دخترای گلتو به کامران و هومن پیشنهاد دادم چون می دونستم بهترازاونا پیدا نمی کنن. بابا که تا به حال ساکت بود گفت: لطف داری اقای جعفری: تعارف نمی کنم. هر چی هست واقعیته. اون روز خواستگاری ما از رفتار بیتا خانوم گل یک خورده رنجیدیم. بهمون حق بدید چون دلیلشو نمی دونستیم . بعد شروع کرد به تعریف ماجرا . اقای جعفری درست حرفایی رو می زد که کامران به من گفته بود و هومن می خواست به رزا بگه .سر بلند کردم وبه کامران نگاه کردم که داشت به حرفای باباش گوش می داد. در اخر اقای جعفری گفت: بیتا و رزا همیشه برای ما عزیزن چه بیتا عروس کامران بشه و چه رزا عروس هومن .از این حرفش من و رزا سرمونو پایین انداختیم. بابا: چرا وقتی بیتا و رزا ایران بودن با خودم صحبت نکردی؟ اقای جعفری: واقعیتش کامران وهومن اجازه ندادن حالا دلیلشم باید از خودشون بپرسید. همه به کامران وهومن نگاه کردن که کامران لب باز کرد و گفت: ما فکر کردیم که بیتا خانوم و رزا خانوم می خوان از ما دور باشن شاید دیگه نمی خوان ما رو ببینن برای همین نخواستیم بابا با شما صحبت کنن چون فکر می کردیم که اونا ما رو فراموش کردن ،شاید اینجوری برای همه بهتر بود. بابا: پس الان چطور متوجه شدید که اونا ،شما رو فراموش نکردن کامران دیگه نمی دونست چی بگه اخه برای جواب دادن به این سوال باید موضوع ارتباط ما رو با کتی می گفت ،ولی قرار بود در این مورد کسی چیزی ندونه. با پرسیدن سوال بابا همه به جز عمو محسن که از این موضوع خبر نداشت هول شدیم و منتظر به کامران نگاه می کردیم.هومن که تا اون موقع ساکت بود گفت: اخه ما به طور خیلی اتفاقی بیتا و رزا رو دیدیم فکر کنم خودشونم متوجه نشدن. اول خواستیم بریم جلو و باهاشو صحبت کنیم ولی بعد پشیمون شدیم. کامران ادامه داد: بعد از اون با بابا صحبت کردیم وگفتیم که یه فرصت می خواییم که باهاشون صحبت کنیم. بعد بابا با کمک مهین خانوم این مهمونی رو ترتیب دادن و الانم که ما اینجاییم. بابا دیگه سوالی نکرد .اقا محسن از بابا و اقای جعفری خواست که همدیگه روببوسن .بابا راضی به نظر می رسید بخاطر همین با رضایت کامل حرف عمو محسن و عملی کرد. منو رزا هم یه نگاه به اونا کردیم با سرازشون تشکر کردیم اونا هم لبخند زدند.بعد از اقای جعفری ،کامران و هومن بلند شدن و از بابا معذرت خواهی کردن .بابا هم اونا رو بوسید.

با کمک همدیگه میز شام و چیدیم. خیلی خوشحال بودیم که اون شب به خوشی تموم شد. موقع خداحافظی اقای جعفری رو به بابا گفت: خب کی برای خواستگاری بیاییم ؟ بابا :اگه چند روزی رو به ما فرصت بدید خیلی خوب می شه اقای جعفری: حتما ، پس خودت خبرم کن. به کامران و هومن که توی ماشین بودن نگاه کردیم که هر دوشون برامون دست تکون دادن .ما هم متقابلاً جوابشونو دادیم.

وقتی رسیدیم خونه همون شب همه ی جریان و برای مامان تعریف کردیم .اونم بهمون حق داد ولی از این ناراحت بود که چرا زودتر بهش نگفتیم.فردا شب هم بابا باهامون صحبت کرد.ما هم گفتیم که اگه شما راضی باشید ما هم حرفی نداریم وبرای همین بابا یه روز و برای خواستگاری معیین کرد

***********************************************************

من: بلاخره تموم شد

رزا:دست درد نکنه خیلی خوب بود. وقتی که خوندمش تمام اون روزا برام زنده شد

من:حالا جدی خوب بود؟

رزا:به نظر من که عالی بود

صدای کامران و شنیدم که از توی سالن داد می زد:چیکار می کنید ؟بیایید دیگه

من:اومدیم کامران جان. انقدر داد نزن فردا ضبط داری ها

رو به رزا گفتم :بریم؟

رزا:بریم

وقتی از اتاق اومدیم بیرون هومن گفت:شما دارید چیکار می کنید؟ این چند روز یا رزا اینجاس یا اگه خونه باشه دارید با هم تلفنی حرف می زنید.

رزا:داریم یه داستان می نویسیم نمی شه شما بخونید

کامران:حالا چه اشکالی داره خب ما هم بخونیم

رزا:حالا با هم مشورت می کنیم شاید اجازه دادیم البته بیتا باید اجازه بده چون اون همشو نوشته

کامران: بیتا به من اجازه می ده مگه نه؟

با خنده شیطنت امیز گفتم: معلوم نیست!

الان دو سال از اون دوران می گذره و من هر روز فکر می کنم خوشبختترین زن دنیام .هنوزم عاشق کامرانم و از زندگیم لذت می برم .رزا هم همین طور هر دوتامون با وجود فرشته هامون هنوز عاشقیمو خوشحال.

خب اینم از داستان امیدواریم خوشتون اومده باشه

یادگاری هر چند کوتاه یادتون نره

دوستتون داریم خیلی زیاد

خداحافظ

 


18:6 | بهاره و شيما |